تاریخ : ۱۳۹۴/۰۹/۲۵ - ۱۷:۳۸ ذخیره فایل ارسال به دوستان

نیم‎دانه‎هایی که دو دُردانه تحویل امام داد/ از کارگری تا رسیدن به قله‎های افتخار

با هزار بدبختی فرزندان‌مان را بزرگ کردیم، شوهرم در زمین مردم کار می‌کرد و با نیم‌دانه‌هایی که به منزل می‌آورد، شکم من و فرزندانم را پُر می‌کرد.

به گزارش سیمرغ ما، پای صحبت‎های رزمندگان و خانواده‎های شهدا که می‌نشینی، خاطرات تلخ و شیرینی را بیان می‌کنند که می‎توان از این خاطرات منشوری از سیره شهدا به نسل جدید و آینده ارائه کرد، آنها که چه از کودکی و چه در دوران رزمندگی با شهید مأنوس بودند، می‌توانند بهترین راوی در معرفی شهیدشان باشند.

 

در مکتب سرخ شهادت قلم سلاح است و جبهه کلاس درس و حسین(ع) آموزگار شهادت و آنانی که در مدرسه عشق غیبت ندارند، درک می‌کنند که در آنجا همه قلم‌ها، جز قلم عشق از کار می‌افتد، شهیدان معلمانی هستند که توانسته‌اند با ایثار و حماسه‌آفرینی خود به ما درس انسان بودن و انسان زیستن بدهند و با عمل‌شان به ما نشان دادند که باید روح زنگارگرفته‌مان را که در هیاهوی پرزرق و برق دنیا غرق شده است، صیقل دهیم، شهدا اگرچه به ظاهر در دوردست‌ها هستند، اما یاد و نام‌شان برای همیشه تاریخ بر سرلوحه قلب‌مان جاویدان می‌ماند.

 

* انگار از قبل می‌دانستیم او شهید می‌شود

 

سیده‌فاطمه حسینی مادر شهیدان رمضان‌علی و قربان‌علی حسین‌نتاج می‌گوید: با هزار بدبختی فرزندان‌مان را بزرگ کردیم، شوهرم در زمین مردم کار می‌کرد و با نیم‌دانه‌هایی که به منزل می‌آورد، شکم من و فرزندانم را پُر می‌کرد.

 

رمضان‌علی بزرگ‌تر از قربان‌علی بود ولی دیرتر از او به شهادت رسید، قربان‌علی‌ام سال ۱۳۶۰ در شکست حصر آبادان در غرب کارون به شهادت رسید ولی رمضان‌علی سال ۱۳۶۳ در چنگوله به آرزوی دیرینه‌اش رسید.

 

هر دو فرزند شهیدم در طول حیات‌شان به‌دنبال کارهای خیر بودند، شهید رمضان‌علی مسئول پخش حلب در روستای‌مان بود ولی وقتی نوبت حلب ما شد، گفت: «دیگران واجب‌ترند.» تنها فرزندش مریض شده بود، آن روز ماشین اداره‌اش در منزل بود، هرچه به او گفتیم، با ماشین اداره فرزندت را به بیمارستان برسان، قبول نکرد و گفت: «ماشین بیت‌المال است، من استفاده شخصی نمی‌کنم.»

 

 

شهید رمضان‌علی حسین‌نتاج

 

این‌ها چند نفر بودند که کارهای عمران و آبادی محل تو دست‌شان بود ولی اصلاً به خودشان توجه نداشتند، قربان‌علی وقتی داشت به سربازی می‌رفت، همه می‌دانستیم او دیگر برنمی‌گردد، همه می‌گفتند قربان‌علی شهید می‌شود.

 

وقتی قربان‌علی شهید شد، کسی گریه نمی‌کرد همه می‌گفتند لباس شهادت برازنده او بود، انگار ما از قبل می‌دانستیم او شهید می‌شود.

 

* کاری نکنیم آن دنیا در مقابل شهدا روسیاه باشیم

 

شعبان‌علی حسین‌نتاج پدر شهیدان رمضان‌علی و قربان‌علی حسین‌نتاج می‌گوید: رمضان‌علی وقتی داشت به جبهه می‌رفت، ما نگران بودیم، راستش را بخواهید دوست نداشتم به جبهه برود، برادرش شهید شده بود، او زن و بچه‌دار بود، خیلی نگران بودیم.

 

آقای عبدالمنافی رفت به او گفت: «چرا شما که از خانواده شهدا هستید دارید به جبهه می‌روید؟ بگذارید آنهایی که نرفته‌اند، بروند.» در جوابش گفت: «هر کس که برود، به تکلیف خود عمل کرده است.»

 

 

شهید قربان‌علی حسین‎نتاج

 

به مجروحان توجه زیادی داشت، شبانه مثل حضرت علی (ع) آذوقه دم در نیازمندان می‌برد، یک فردی در محل جوان‌مرگ شده بود، در ساخت و ساز خانه آن مرحوم سنگ‌تمام گذاشت، آدم خداترسی بود، نماز را سر وقت می‌خواند، هر چه برای مردم کار می‌کرد خسته نمی‌شد.

 

این روزها هر وقت دل من و مادرش برای‌شان تنگ می‌شود، می‌آییم بالای ایوان منزل از همین‌جا به آنها سلام می‌گوییم، من زیاد اهل صحبت نیستم ولی می‌خواهم این را بگویم که کاری نکنیم آن دنیا در مقابل شهدا روسیاه باشیم.

 

* مال این دنیا نبودند

 

سیدمحمد جهانیان پدر شهید عباس جهانیان می‌گوید: خدا به ما شش پسر داد که شهید عباس را در راهش هدیه دادیم، پسرم عباس در دی‌ماه سال ۱۳۴۶ به‌دنیا آمد، تحصیلاتش را تا سوم راهنمایی ادامه داد و به‌خاطر مسائل انقلاب و بعد از آن جبهه، ترک تحصیل کرد.

 

عضو فعال پایگاه بسیج محله بود، با پسرعموی شهیدش حسین جهانیان در تمامی زمینه‌های انقلابی و سیاسی فعالیت‌های چشم‌گیری داشت، فوق‌العاده نترس و قوی بود، در تمامی درگیری‌هایی که علیه منافقین صورت می‌گرفت، او شرکت داشت.

 

آن زمان در کانون پرورش فکری محل هم حضور پررنگی داشت، بسیار پرتلاش و پُرجنب و جوش بود، آرام و قرار نداشت، همچنین در کارها‌ی منزل هم به مادر خدابیامرزش کمک می‌کرد، بد نیست یادی از همسر مرحومم حاجیه خدیجه بابازاده کنم، برایم همسری دلسوز و مادری مهربان برای فرزندان بود.

 

 

شهید عباس علاقه عجیبی به امام خمینی (ره) داشت، حرف امام برایش مهم‌تر از حرف ما بود، تمام سخنرانی‌های امام را گوش می‌داد و هر چه امام می‌گفت را عمل می‌کرد، وقتی با این‌گونه از فعالیت‌هایش مخالفتی می‌کردیم، می‌گفت: «من از فرمان امام اطاعت می‌کنم.»

 

یک مرتبه با رفتنش مخالفت کردم، در جوابم گفت: «مرا نگذاشتی به جبهه بروم اما حالا وقت سربازی من است، باید بروم!» او و برادرزاده‌ام مال این دنیا نبودند، هر دوی‌شان به آرزوی‌شان رسیدند، شهید عباس ۲۰ سالش بود که به جبهه رفت و سرانجام در تاریخ دو  مرداد ۶۶ در منطقه عملیاتی شلمچه به درجه رفیع شهادت نائل آمد، ولی برادرزاده‌ام ـ شهید حسین ـ در سال ۶۱ در فتح خرمشهر به شهادت رسیده بود.

 

ارسال دیدگاه

بدون واسطه با مسئولین در ارتباط باشید
کانال تلگرام سیمرغ ما
کانال تلگرام سیمرغ ما
بازارچه مجازی اقتصاد مقاومتی
پایگاه خبری تحلیلی شهرستان سیمرغ
عصر ساری
جویباران|پایگاه خبری تحلیلی شهرستان جویبار
پایگاه خبری تحلیلی بابل نوین
مرجع اخبار مازندران